|
حقوق بشر
|

داستانی نوشته پیام،کوتاه و بی نام.زیباست و به لحظه آخرنیز قاطع.شاید به مانند من در خاطرتان بماند
از پیام ابوطالبی:
باور می کنی جزییات صورتش در خاطرم نیست اما کاملاً یادم هست که وقتی موهاش و روی شونه هاش می ریخت چقدر دوست داشتنی تر می شد.ولی معمولاً اونا رو می بست.با یک کش ساده سبز رنگ.تقریباً همیشه تیره می پوشید طوری که گاهی تشخیص موهاش ازپیراهنش کار سختی بود.
اوایل که تو چشماش نگاه میکردم به خیالم دید منه که خطا می کنه اما بعد فهمیدم که نه این چشمهای اونه که هر دفعه به یه رنگی در می یاد
همیشه دوست داشت یکی دو قدم جلو تر از من راه بره عوضش وقتهایی که حوصله داشت سیگار خاموش گوشه لبم و روشن می کرد می چرخید و مستقیم می رفت طرف تنها صندلی توی اتاق می نشست و سرش طوری عقب می داد که بتونه سقف و ببینه بعد می گفت بخون.گاهی خودش شروع می کردو
روزی که گفت داره می ره تعجب نکردم حتا غمگین هم نشدم.اشکی که داشت روی صورتم سر می خورد برای خودم هم بی دلیل بود.
اما هیچ وقت باور نکردم که افتاده جرئت کردم شونه هاش و لمس کنم میخواستم برش گردونم تا بتونم صورتش و ببینم ببینم چشماش این بار چه رنگین از صورتش هیچی باقی نمونده بود.
|
به بهانه صد سالگی مشروطیت
شنبه هفته پیش به یک صدمین سال انقلاب مشروطه یاداشتی نوشتم کوتاه،بسیار کوتاه.


شنبه چهاردهم مرداد هشتاد و پنج
صد سال شد.صد سال.رادیو صدای شاه قجر مظفرالدین شاه را پخش کرد.با نگاه امروزی،سراسر توهینی بود شرم آور."مرحمت" خدا و سایه خدا را که" خود" نامید،برای خلق ا... آروز کرد.صدای لرزانش به" نای" پیرمردی می مانست فرتوت،که از بد حادثه لازم افتاده، در مجلسی رسمی خطابه ای بخواند، سخت غامض.
چه رفته است در این صد سال بر ما؟به کجا کار لنگیدیم که هنوز در راه مانده ایم؟چه رفت بر سر آن همه جان پاک؟چه شد مبارزات راستین ضد استبدادی این همه سال؟ می درد ومی کشت و هیچ هم حیا اش نیست.تسمه سیاه استبداد، حالا دیگر مذهبی هم شده،گرده هایمان را شیار می دهد و به لسان اش که"تعزیر"میکند.
غزل واره تپیدن ماه در ناف تو
اسماعیل خویی

خدای من!
میان آب های سرخوشِ بلعنده،
این همه گرداب:
و من،
ولی،
تنها
همیشه نافِ تو را می خواهم؛
و دره های دوسویش، آبشارانی از گُل،
و زیر هریک رودی جاری،
از زلال های بهاری:
این ها کم نیست،
به هرکجای جهان؛
امّا
من فقط شکافِ زیر نافِ تو را می خواهم.
و ماه نیز، که گاه نیمی از پستانش
از شکافِ گریبانِ ابر بیرون می زند،
تو را دوباره به آغوشم می آوَرَد:
درست وقتی احساسِ پوستت بر پوست
و سینه ات بر سینه ام
از هوشم می بَرَد؛
و، چون خدا، بر من میتابی باز؛
و خاک ها را در من بر باد می دهی؛
و آتشم میزنی؛
و آب ها را در من مییابی باز.
هی!
ببین چه می گویم:
رها مکن که رهایت کنم.
بمان و باش.
مجال ده که خدایت کنم.
وگرنه، این بود و نمود که هست
درون آینهی بینشِ بهشتیی زیباییی تو نیز
هزارها دوزخ زشت تر از این خواهد بود که هست.
۴ ژوییه ۲۰۰۵ – بیدرکجای لندن
منصور اسانلو آزاد شد.
منصور اسانلو، رئیس هیات مدیره ی سندیکای کارگران شرکت واحد که به جرم مبارزه برای حقوق کارگران در دی ماه سال هشتاد و چهار دستگیر شده بود ، بعدازظهر روز چهارشنبه با تامین وثیقه ۱۵۰ میلیون تومانی از زندان اوین آزاد شد. خبر کامل را در سایت ادوار نیوز بخوانید : http://www.advarnews.com/humanright/2487.aspx
لبنان ، ضجه و شرم ومرگ
بهنام دارایی زاده
گذشت ، نزدیک یک ماه از آغازجنگ لبنان و کشتار شرم آور مردم بی پناه،گذشت.جنایتی کثیف و چرک آلود دردل خاورمیانه. براستی به درد می آید،تنها انتشار تصاویر هولناک کودکان کشته شده در"قانا"کافیست تا به هر چی جنگ و جنگ آفرینی ایست ، تف کنی و از ته دل لعنت بفرستی.در این روزها بارها با خود اندیشیده ام که در کجای این جهان پر تعفن ایستاده ام؟ دخترکان اسراییلی،شاد، مشغول نوشتن یادگاری و پیامهای خصوصی اند.کجا؟ به روی بمبها و موشکهای نظامی که قرار است تا ساعاتی دیگر،تنها چند کیلومترآن آور تر، بر سر هم سن و سالها ی خودشان، به خون، آوار شود .وقیح ترین بهره کشی ممکن از کودکان. به باورم از هرچی استثمار و تجاوز است،این یکی درد آلوده تر است،(تبلیغات جنگ)
پنجشنبه هفته گذشته،در گرما گرم ضجه و مرگ در لبنان."مک کورمک"سخنگوی وزارت امور خارجه امریکا،خبر از تصویب طرح ایالات متحده برای یاری رساندن به ارتش لبنان وتجهیز ناوگان نظامی این کشور،توسط قوای امریکایی را داد. آموزش سربازان واصلاح و ترمیم زیر ساختهای نظامی و احیاناً فراهم آوردن بسترهای مناسب اقتصادی ازدیگر وجوه آمده در این طرح است .از چند و چون این خبر و میزان بودجه در نظر گرفته شده و چگونگی مصرف آن هنوز اطلاع خاصی در دست نیست (اما به سادگی هم نبایستی از کنارش گذشت) به یقین این اعلانی می تواند باشد برآغاز حضور گام به گام واز پیش اندیشه شده امریکاییان در این منطقه.
خروج نیروهای نظامی سوریه از خاک لبنان،پس از گذشت چندین سال مبارزه ی نیروهای مترقی این کشور{به رغم تمامی کارشکنی ها و مخالفت ها ی شرم آور حزب ا...}، هنوز هم بزرگ ترین دست آورد سیاسی جنبش استقلال طلبی لبنان است.
.
اما آیا امروز باز بیم آن می رود که در پس این این جدال نحس آغشته به خون،سلطه دیگری از راه رسد؟
الف) فرونشاندن تشکیلات شیخ نصر ا... ب) تسلط و فشار مضاعف بر سوریه.
تازه اگر نخواهیم منافع کلان اقتصادی و فراهم سازی بازارهای تازه را برای شرکتهای امریکایی باز گونماییم.
پایان داستان غم انگیز لبنان فقط حزن انگیز نیست،دهشت بار هم هست:هزاران کشته و زخمی،غالباً هم زن و کودک.آوارگی، درماندگی و فقر.فرار سرمایه های خارجی وخروج کارشناسان و نخبگان از کشور.از بین رفتن زیر ساختها ی اقتصادی ونابودی شبکه های ارتباطی وصد ها مصیبت و درد دیگر.
و ازتمامی اینها مصیبت بار تر،ننگ سلطه خارجی.
لند بهنام دارایی زاده
دیگر این پنجره بگشای که من
به ستوه آمدم از این شب تنگ.
دیرگاهیست که در خانه همسایه من خوانده خروس،
وین شب تلخ عبوس
می فشارد به دلم پای درنگ.
دیرگاهیست که من در دل این شام سیاه،
پشت این پنجره بیدار و خموش،
ماندهام چشم به راه.
همه چشم و همه گوش:
مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم
محو آن اختر شبتاب که می سوزد گرم
مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ.
آری،این پنجره بگشای که صبح
می درخشد پس این پرده تار،
می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس.
ور رخ آیینه ام می سترد زنگ فسوس
بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار
خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ…