تبليغاتX
شبگیر
حقوق بشر
بازرسی دفتر ادوار  تحکیم وحدت توسط مأموران وزارت اطلاعات

بنا بر گزارش ها ، روز دوشنبه ، نيروهای امنيتی با ورود به دفتر مرکزی سازمان دانش آموختگان ، مدارک و اسناد و اموال اين تشکل را ضبط کردند. عبدالله مومنی سخنگوی سازمان دانش آموختگان (ادوار تحکيم وحدت) در گفتگو با سياوش سعادتيان در اين خصوص توضيحاتی داد که توجه شما را به آن جلب می کنيم.

Abdullah Momeni, Iranian student leader, human rights activist, and vocal critic of the Islamic regime.عبدالله مومنی : ظهر ديروز تعدادی از مأموران امنيتی ، با در دست داشتن حکم قضايی ، وارد دفتر مرکزی سازمان دانش آموختگان شدند و پس از ارائه حکم قضايی و حضور چهار ساعته ، به تفتيش و بازرسی اموال و اسناد سازمان پرداختند و در نهايت کليه اسناد و مدارک تشکيلاتی و سياسی سازمان ، آرشيو سازمان ، کامپيوترهای سازمان و بخشی از اموال سازمان را ضبط کردند.

س.س : شما از هويت اين مأموران اطلاع داريد؟

عبدالله مومنی : حکمی که مأموران امنيتی در دست داشتند ، از طرف شعبه سيزده بازپرسی بود به امضای آقای متين راسخ قاضی اين شعبه ، به نظر می رسيد که مأموران ، مأموريت از طرف وزارت اطلاعات داشتند.

س.س : در خبرها آمده که آقای کيوان انصاری عضو سازمان ادوار تحکيم وحدت ، بازداشت شده ، شما در اين مورد چه اطلاعی داريد؟

عبدالله مومنی : بله آقای کيوان انصاری هم همراه مأموران امنيتی در محل سازمان حاضر شدند و ايشان را هم بازداشت کرده بودند اما از اتهام ايشان و اينکه بخاطر چه نوع فعاليتی ايشان دستگير شدند ، هنوز هيچ خبری در دست نيست و خانواده ايشان و يا وکلای وی نيز هيچگونه اظهار نظری نکرده اند.

س.س : آقای مومنی برخورد مأمورانی که وارد دفتر مرکزی سازمان دانش آموختگان شدند ، با اعضای اين دفتر چگونه بود؟

Abdullah Momeni, Iranian student leader, human rights activist and vocal critic of the Islamic regime.عبدالله مومنی : در حين ورود مأموران امنيتی ، فقط بنده حضور داشتم به عنوان يکی از اعضای سازمان که در حال مصاحبه با يکی از خبرنگاران خارجی بودم به همراه مترجم ايشان و فردی که مسئوليت کارهای دفتر را برعهده دارند ، برخورد مأموران برخورد محترمانه ای بود و هيچگونه تعرضی و هيچگونه فشار و محدوديتی برای اعضا قائل نبودند ، فقط مشکلی که وجود داشت ، در طول چهار ساعت حضورشان ، مانع از خروج بنده و دوستمان که پيگير مسائل اداری سازمان هست، شدند ، و نگرانی فقط از مسائلی بود که در آنجا پيش آمد ، يعنی به بهانه يک حکم ميشود اسناد و مدارک يک سازمان قانونی که دارای مجوز از مراجع ذيصلاح حکومتی است ، توقيف کرد يا نه ؟ اين مسئله ايست که همچنان مورد اعتراض ماست و پس از آن هم ما جلسه شورای فوق العاده شورای مرکزی تشکيل داديم و نگرانی خودمان را نسبت به وضعيتی که بوجود آمده بود اعلام کرديم.

س.س : آيا اين مأمورين دليلی را هم برای تفتيش سازمان ادوار تحکيم وحدت ارائه کردند؟

عبدالله مومنی : نه ، يک حکم کلی بود و به نظر می رسيد ، با توجه به اينکه يکصد روز از بازداشت مهندس موسوی دبير کل سازمان می گذرد ، و حساسيتهای جدی نسبت به سازمان دانش آموختگان به عنوان يک نهاد مدنی و مدافع دموکراسی و حقوق بشر ، در داخل کشور شکل گرفته ، و ضمن اينکه اين مجموعه ارتباط نزديکی با جريان دانشجويی دارد ، خوب اين روزها ، اينگونه فشارها و اعمال محدوديتها بر دانشجويان و تشکلهای نزديک به آنان ، شدت گرفته و به نظر ميرسد اينگونه برخوردها ، در راستای بلا اثر کردن و کنار زدن دانشجويان و تشکلهای نزديک به دانشجويان و تشکلهای اصيل خواستار تحولات بنيادين و دموکراتيک صورت می گيرد که در عرصه سياسی کشور و در افکار عمومی از بيشترين قدرت تأثير گذاری برخوردار هستند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 22:4  توسط بهنام دارایی زاده  | 

شرق توقیف شد.این را همه شنیدیم و به هر اندیشه و تفکری که باشیم، اگر آزاده ایم و با وجدان بایستی به حتم آزرده شده باشیم. "رضا خجسته رحیمی" مطلبی نوشته که توی بیشتر سایت ها هست، دست کم توی اخبار روز.

       

 اگر حوصله اش بود و قرار بود که یاداشتی به پاسخ یاوه گویی های  تو خالی سیاست بازان اصلاح طلب بدهم، که به این روزها وقیحانه نق میزنند و چس ناله سر می دهند که  توقیف شرق  نتیجه عملکرد تحریمی ها در انتخابات سال گذشته است. به یقین چیزی شبیه آن یاداشت می نوشتم  اما با کمی عصبانیت بیشتر.توصیه میکنم حتماً بخوانید و لینک اش را بگذارید.اصل مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 9:34  توسط بهنام دارایی زاده  | 

اوریانا فالاچی، روزنامه نگار مشهور ایتالیائی، درگذشت.

روز جمعه، ۱۵ سپتامبر، گزارش شد که خانم فالاچی که از چند سال پیش به بیماری سرطان مبتلا بود، شامگاه پنجشنبه در سن هفتاد و شش سالگی در بیمارستانی در شهر فلورانس، ایتالیا، درگذشته است.
اوریانا فالاچی در ماه ژوئن سال ۱۹۲۹ در شهر فلورانس متولد شد و در جریان جنگ دوم جهانی، به چریک های مخالف دولت فاشیست این کشور پیوست.
وی در حالیکه هنوز به سنین بیست سالگی نرسیده بود حرفه روزنامه نگاری را برگزید و از اواسط دهه ۱۹۶۰، به عنوان خبرنگار جنگی به فعالیت پرداخت.
در این شغل، خانم فالاچی گزارش هایی را از جنگ ویتنام، جنگ هند و پاکستان، جنگ اعراب و اسرائیل و جنگ های آمریکای لاتین تهیه کرد.
با اینهمه، اوریانا فالاچی شهرت خود را مدیون مصاحبه های غالبا جنجالی با بسیاری از شخصیت ها و رهبران کشورهای جهان است.
شیوه مصاحبه های خانم فالاچی، که از آن با عنوان روشی "تهاجمی" و "گزنده" یاد می شود، باعث شد تا گفتگوی با وی به نوعی چالش برای سیاستمداران تبدیل شود و به نوبه خود، باعث افزایش شهرت او شود.
کتابهای فالاچی به زبانهای مختلف ترجمه شده است
از جمله کسانی که اوریانا فالاچی با آنان مصاحبه کرده است می توان از شاه سابق ایران، آیت الله خمینی، ذوالفقار علی بوتو، رهبر پیشین پاکستان، یاسر عرفات، رهبر سابق فلسطینیان، معمر قذافی، رهبر لیبی، ایندیرا گاندی، نخست وزیر پیشین هند، و هنری کیسینجر، وزیر خارجه پیشین ایالات متحده، نام برد.
نحوه برگزاری مصاحبه ها و شیوه سئوال و جواب ها در اکثر آنها هر یک از مصاحبه ها را به وسیله ای برای کشف جنبه ای از شخصیت و دیدگاه مصاحبه شونده تبدیل می کند که معمولا برای سایرین شناخته شده نبوده است.
به عنوان مثال، هنری کسینجر در مصاحبه با فالاچی اعتراف کرد که جنگ ویتنام را "جنگی بی فایده" می داند و افزود که خود را "یک کابوی می بیند که به تنهایی سوار بر اسب پیشاپیش کاروان دلیجان ها حرکت می کند."
مصاحبه های فالاچی نه تنها جوایز متعددی در زمینه روزنامه نگاری را نصیب وی کرد، بلکه گاه بحث و جدل هایی را نیز در پی آورد.
در سال های اخیر، به خصوص پس از حملات انتحاری یازدهم سپتامبر در آمریکا، اوریانا فالاچی به ابراز نظراتی بحث برانگیز در باره مسلمانان پرداخت.
از جمله دیدگاه های وی در باره مسلمانان و اسلام در کتاب های "خشم و غرور" و "قدرت تعقل" انتقاد شدید و حتی شکایت قضایی تشکل های مسلمانان را در پی داشته است که نویسنده را به برانگیختن خصومت علیه مسلمانان متهم کرده اند.
برخی از اظهارنظرهای اوریانا فالاجی در کتاب خشم و افتخار توهین مستقیم به مسلمانان محسوب شده و وی در قدرت تعقل، دولت های اروپایی را به خاطر آنچه که تسلیم در برابر هجوم مسلمانان می خواند مورد انتقاد شدید قرار می دهد و کلیسای کاتولیک را متهم می کند که در برابر جهان اسلام ضعف نشان می دهد.
در فرانسه، یک سازمان مخالف نژادپرستی خواستار منع انتشار کتاب خشم و افتخار در این کشور شد اما این درخواست مورد قبول دادگاه قرار نگرفت.
از اوریانا فالاچی، علاوه بر گزارش ها و مصاحبه های متعدد، حدود شانزده جلد کتاب از جمله مجموعه برخی از مصاحبه های وی باقی مانده که به بسیاری از زبان های مختلف، از جمله فارسی، ترجمه شده است.
برخی دیگر از کتاب های فالاچی که به فارسی ترجمه و منتشر شده اند عبارتند از: جنس ضعیف (در باره موقعیت اجتماعی زنان)، پنه لوپه به جنگ می رود (پیرامون همجنس گرایی در دهه ۱۹۶۰)، اگر خورشید بمیرد (راجع به سفر فضانوردان آمریکایی)، زندگی، جنگ و دیگر هیچ (حاوی خاطراتی از جنگ ویتنام و بازی های المپیک ۱۹۶٨ مکزیک)، به کودکی که هرگز زاده نشد (راجع به سقط جنین)، یک مرد (خاطرات سه سال زندگی نویسنده با یکی از مخالفان حکومت سرهنگها در یونان)، انشاءالله (خاطراتی از جنگ لبنان در دهه ۱۹٨۰) و مصاحبه با تاریخ (مجموعه مصاحبه ها).

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 2:51  توسط بهنام دارایی زاده  | 

برایت به یکباره همه چیز فرو می ریزد،تند و دور از تمامی  باورهایت.            تا به امروز هیچ اشاره ای به حرفه ام که "وکالت" است نداشته ام،به حتم  وجدان حرفه ایم اقتضاء آن را می کند که راز دار بمانم، راز دار موکلینی که بسیاری از وقتها  در هم می آمیزند. نقش تو را با روانکار به یکسان می گیرند و برایت از شخصی ترین روابطشان بسیار ساده، اما تلخ حرف می زنند.

و درست در همین سیاه نقطه است که بدون آنکه خود بدانند،در باورت به هرآنچه که مقدس ترین هست  گه  و ریشخند می زنند.

 

برای ساعاتی نه چندان کم، چیز خیلی زیادی برایت باقی نمی ماند.شک می کنی و به خودت باز میگردی. بار دیگر این پرسش گریبان ات را گرفته است که در کجای این جهان پر از تعفن ایستاده ای؟

 

پول داده و حتماً با خود فکر می کند که حقش است.حقش است که بداند چطوری می شود قانونی،همسرش را اذیت کند و یا اینکه او را هر طوری شده در فشار بیشتری قرار دهد.(شاید نیز تنها  به همین انگیزه است که آمده  وکیل بگیرد)و این خواست را چنان طبیعی مطرح می کند که برای لحظه ای تو نیز در می مانی که چه جوابش را  بگویی؟

زن و مرد هم خیلی ندارد.کینه و نفرت آنان به غایتی رسیده که تنها بایستی به حال انسانیت زار بزنی به قول شاملو بر سرنوشت شان گریه ساز کنی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 5:46  توسط بهنام دارایی زاده  | 

نجاتم دهيد!

 من از مرگ و طناب دار وحشت دارم!!

من يک انسان از تبار شما هستم. نميخواهم بميرم. اما الان جسم بي روحي هستم که ترس طناب دار، خنده وشادي را از يادم برده است. خيليها به من ميگويند که تو اينهمه معروف هستيد، هنوز در زندان هستي؟ از زندان سختتر به همه آنها بگوييد من دوباره در يک قدمي مرگ ايستاده ام. من مثل همه شما از مردن ميترسم. کمکم کنيد تا اين آخرين نامه من نباشد.  

همنوعان، انسان دوستان!

پدر و مادر عزيزم و برادر معلولم که خيلي نگران من هستند، هميشه دلشان به حمايتهاي شما گرم بوده است. من خيلي وقتها با خودم فکر ميکنم، کاش زندگيم طور ديگري پيش ميرفت. کاش ميتوانستم، درسهاي پيش دانشگاهي را تمام کنم. کاش مجبور نميشدم کار کنم و به مستخدمي خانواده شوهرم در بيايم. کاش به حد جنون نرسيده بودم. ولي من خيلي عذاب کشيدم و خيلي اذيت شدم. من واقعا قرباني هستم. و الان همين قرباني را ميبرند تا  با طناب دار اعدام کنند. اين سرنوشت لايق من نبوده و نيست. 

من در اين روزهاي وحشت و ترس، دوباره دست ياري به سوي شما دراز ميکنم. از همه مطبوعات و رسانه ها و همه مردمي که از من حمايت کرده و گفته اند کبرا نبايد اعدام شود تشکر ميکنم. اينبار شايد براي آخرين بارميخواهم، آخرين اقدامات لازم را بکنيد تا واقعا اعدام نشوم و شايد آزاد شوم. من آزادي را دوست دارم. در روياهايم به آزاد شدن و زندگي خوب بعد از آن فکر ميکنم. من به اندازه کافي رنج کشيده ام، کمک کنيد تا کابوس وحشتناکي که خيلي وقتها در خواب ديده و از ترس جيغ زده و از خواب پريده ام، عملي نشود. کمک کنيد از مرگ نجات يابم. هر چه ميتوانيد بکنيد، وقت تنگ است و روزها از پي هم سپري ميشود و هر تيک تيک ساعت، براي من صداي نزديک شدن طناب دار است. لطفا کمکم کنيد! من از مرگ و طناب دار وحشت دارم. من از طناب دار و جرثقيل نفرت دارم. من ميخواهم زنده بمانم. تمام راههاي ديگر به روي من بسته است. کسي به داد من نميرسد. تنها اميدم به مردم و همنوعانم است. دلم ميخواهم پدر و مادرم را بغل کنم.

 در پايان از زحمات خانواده ام و همه کساني که براي نجات من تلاش ميکنند متشکرم.

 کبرا رحمانپور از زندان اوين

شهريور ۱۳۸۵

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 7:25  توسط بهنام دارایی زاده  | 

به دنبال شرق نامه هم غروب کرد

ايرنا: روابط عمومی ماهنامه سياسی "نامه" در اطلاعيه‌ای اعلام كرد كه اين نشريه بنا به رای هيات نظارت بر مطبوعات توقيف شده است.
بنا براعلام روز دوشنبه اين نشريه، تصميم اخيرهيات نظارت بر مطبوعات در جلسه سيزدهم شهريور ماه امسال اين هيات اتخاذ شده است.
"مجيد تولايی" سردبير ماهنامه نامه دراين‌باره به خبرنگار فرهنگی ايرنا گفت: علت توقيف نشريه به دليل انتشار سروده‌ای از "سيمين بهبهانی" ذكر شده است.
وی افزود: اين شعر از يكی از كتابهای اين شاعر كه برای دومين بار در سال گذشته مجوز تجديد چاپ را از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دريافت كرده است ، برداشت شده بود و هيچ دخل و تصرفی در آن صورت نگرفته است.
تولايی ادامه داد: هيات نظارت بر مطبوعات انتشاراين شعر را توهين به مقامات كشور تلقی كرده است.
وی يادآورشد كه اگر اين شعر به لحاظ محتوايی ايراد داشت، بايد مجوز چاپ و تجديد آن از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ارشاد صادر نمی‌شد.
سردبير ماهنامه نامه تصريح كرد: هيات نظارت بر مطبوعات اين حكم را به مسوولان نشريه ابلاغ نكرد و تنها رونوشت تصميم خود را كه به دادسرای ويژه كاركنان دولت و رسانه‌ها ارسال شده بود، به دفتر ماهنامه ارسال شده است.
تولايی ادامه داد: شعر بهبانی در شمار ۴۸‬ماهنامه كه اسفند ماه ۸۴‬منتشر شد به چاپ رسيده است.
كيوان صميمی بهبهانی" مديرمسئول و صاحب‌امتياز نشريه نامه است
وی پيش از اين به اتهام تبليغ عليه نظام و اهانت به برخی نهادها به دادگاه احضار شده بود كه پرونده آن مختومه اعلام شد.هيات نظارت بر مطبوعات همچنين امروز رای به توقيف روزنامه "شرق" داد.
روزنامه ايران ارگان رسمی دولت نيز بيش از ۱۰۰‬روز است كه با رای هيات نظارت بر مطبوعات در توقيف موقت بسر می‌برد.



شعری كه بهانه توقيف "نامه" شده:

سيمين بهبهانی

بهار! باز هم سبزی؟


بــهار! بـاز هـم سـبــزی؟
تــو آشـــكـار و مـــن بـيـنا؛

بـهــار! بــاز گــلــپوشــی؛
چه‌قصه رفته با چشمم؟
بنــفــشه چــشــم‌ورو دارد،
غـــمـــم هـــزار تـــــو دارد

عـقـاب آهــنـيـن‌پـــيــكر
فــكــنده زآســمان بــر سر،
كـــجــا ‌ تــگـرگ‌ مـی‌بــارد!
نــصـيـبِ عــالــم از بــالا

در آتـــــش دو ديـــــوانــه
روانــه خــون خـــلــقی را
مـــگر بــدان نـــظـردوزی
كــه مــن جُز اين دو پيــروزی

بــهار! رنـــگ خــون داری؛
كــه مرگِ كــم‌تــر از بَــرگت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 7:8  توسط بهنام دارایی زاده  | 

نظارت تشکل‌‏های غیر دولتی بر امور زندان‌‏ها

شورای عالی نظارت کانون مدافعان حقوق بشر خواستار نظارت تشکل‌‏های غیردولتی و وکلای مستقل دادگستری بر امور زندان‌‏های کشور شد.
نرگس محمدی، سخنگوی کانون مدافعان حقوق بشر در گفت‌‏وگو با خبرنگار "ایلنا"، با بیان اینکه در جلسه صبح امروز شورای عالی نظارت کانون، موضوع فوت ولی‌‏الله فیض مهدوی مورد بحث و بررسی قرار گرفت، گفت: فوت فیض مهدوی، اکبر محمدی و زهرا کاظمی در زندان‌‏های کشور در طول یکی دو سال اخیر، موجبات نگرانی عمیق مدافعان حقوق بشر در داخل و خارج از کشور را فراهم کرده است، بطوریکه نهادهای بین‌‏المللی از جمله دیده‌‏بان حقوق بشر و عفو بین‌‏الملل هم در این زمینه موضع‌‏گیری کرده و خواهان روشن شدن موضوع شده‌‏اند.
وی افزود: از نظر مدافعان حقوق بشر در ایران عمده علل پیدایش چنین اتفاقاتی فقدان یک سیستم نظارتی است که قاعدتاً باید از وکلای مستقل دادگستری و تشکل‌‏های غیردولتی تشکیل شود.
محمدی تصریح کرد: به لحاظ پیشگیری از وقوع چنین اتفاقات تأسف‌‏باری، کانون مدافعان حقوق بشر خواهان این است که شرایطی فراهم شود تا تشکل‌‏های غیردولتی بتوانند بر امور زندان‌‏ها نظارت فعال و موثری داشته باشند.
سخنگوی کانون مدافعان حقوق بشر تأکید کرد: این کانون خواهان آن است که وکلای دادگستری در تحقیقات اولیه و روند کل دادرسی در همه پرونده‌‏ها حضور جدی و موثری داشته‌‏ باشند چون برخی زندانیان از جمله فیض مهدوی، علی‌‏رغم اینکه از وجود دو وکیل از کانون مدافعان حقوق بشر بهره‌‏مند بود، اما هرگز موفق به ملاقات با وکلای خود نشد.
وی افزود: کانون مدافعان حقوق بشر با توجه به تناقضاتی که در سیر پرونده فیض مهدوی به چشم می‌‏خورد، خواهان مشخص شدن علت فوت وی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 8:27  توسط بهنام دارایی زاده  | 

هنر آخر

از بهروز سالمی

دوره‌اي بين سال‌هاي 1315 تا 1327 در ايران، فيلم خاص و مورد توجهي ساخته نمي‌شود و اين در حالي است كه در سينماي جهان اتفاقات مهمي در حال رخ دادن است. درجنگ جهاني دوم، سينماي مستند جهان به قله‌هاي رفيعي دست يافت. ساخت فيلم‌هاي مستند، خبري و تبليغاتي در هر دو جبهه بسيار مورد توجه بود و تا حدي كه مي‌توانستند، براي اين گونه فيلم‌ها هزينه مي‌كردند; اما در همين زمان در ايران همه چيز مرده و هيچ كس فعاليت مثبتي نمي‌كند. ايران در فقر به سرمي‌برد و كسي توانايي اين كه در اين زمينه سرمايه‌گذاري كند را ندارد. همه چيز، ريسك محسوب مي‌شود. اوضاع ناامن و بي‌ثبات جهان براي سينمايي مثل سينماي ايران كه همواره وابسته و وام‌دار ديگران است، شرايط را وخيم‌تر مي‌كند. از طرفي، كمپاني‌هاي خارجي در ايران، بازار بي‌رقيبي يافته‌اند و به هيچ عنوان، حاضر به ترك اين عرصه يا تقسيم آن با ايراني‌ها نيستند. سينماداران هم كه تنها به مسايل مالي فكر مي‌كنند و مي‌بينند كه اين فيلم‌ها برايشان مشكل‌ساز نمي‌شوند و از بابت فروش هم مطمئن هستند، به ياري كمپاني‌هاي خارجي مي‌آيند و خواسته يا ناخواسته به نابودي سينما در ايران كمك مي‌كنند. از ديگر سو،كمپاني‌هاي خارجي در رساندن امكانات فيلم‌سازي به ايران كارشكني مي‌كنند. به عنوان مثال، زماني كه كوشان «واريتهء بهاري» را مي‌ساخت در نيمه‌هاي كار نگاتيو تمام شد و به دليل عدم همكاري كمپاني‌هاي خارجي، كوشان مجبور شد باقي فيلم را با پوزيتيو بسازد و به اتمام برساند.اسماعيل كوشان در اروپا سينما و دوبلاژ، آموخته بود و در مسير بازگشت به ايران، مدتي در تركيه اقامت كرد و آن‌جا چند فيلم به فارسي دوبله كرد كه مورد استقبال واقع شد. كوشان با جمع‌بندي اين مطالب كه مردم به سمت سينمايي مي‌روند كه زبانش را مي‌فهمند و تجربهء سپنتا در ساخت فيلم «دخترلر» در ايران، فيلم «توفان زندگي» را كليد زد.او هميشه سعي مي‌كرد كه عوامل پول‌ساز را در فيلم خود جاي دهد، از ستارگان تا رقص و آواز; اما در تجربهء اول شكست خورد و «ميترا فيلم» ورشكست شد.كوشان بعد از آن «كوشان فيلم» را تاسيس كرد و در آن‌جا به دوبلهء فيلم پرداخت.او در سال 1330 كوشان فيلم را به صورت شركت سهامي به «پارس فيلم» تبديل كرد و فعاليت فيلمسازي را دوباره آغاز كرد. او «زنداني امير» را ساخت كه باز با شكست مواجه شد، پس از آن با پرويز خطيبي «واريتهء بهاري» را كار كرد كه اين بار هم شكست خورد;اما كوشان دستبردار نبود و از شكست‌ها تجربه مي‌آموخت.او «شرمسار» را ساخت و در اين كار از عوامل جديدي استفاده كرد از جمله يك فيلمبردار مصري الاصل. موضوع«شرمسار» الگوي بسياري از فيلم‌هاي بعدي سينماي ايران شد. دختر روستايي فريب پسري شهري را مي‌خورد و به شهر مي‌رود، نامزد خود را در روستا رها مي‌كند، در شهر، خوانندهء معروفي مي‌شود و باز به روستا برمي‌گردد و با نامزد اصلي خود، ازدواج مي‌كند.در سال 1330، هفت فيلم ايراني اكران شدند كه براي خود ركوردي تازه بود.هر روز در ايران موسسات فيلمسازي متفاوتي تاسيس مي‌شد.اما خيلي‌ها دركار اول يا دوم به دليل عدم استقبال مردم ورشكست مي‌شدند و مجبور به ترك صحنه يا تغيير شغل مي‌شدند. «كمرشكن» كمر ابراهيم مرادي را در سال 1330 شكست و استوديو مرادي را به ورشكستگي كشاند.اما كوشان و پارس فيلم تجربهء موفقي به نام «مستي عشق» داشتند كه زيان‌هاي قبلي را تا حدي جبران كرد و فيلم مادر هم با همين سياست‌گذار بسيار موفق بود.خطيبي هم «دستكش سفيد» را در 20 روز ساخت و به «كارگردان 20 روزه» معروف شد. فيلم‌هاي ديگر اين سال; «شكار خانگي» ساخته علي دريابيگي،«خواب‌هاي طلايي» به كارگرداني معزالديوان فكري و «پريچهر» ساختهء حجازي بود. در چند سال بعد هم روال به همين صورت بود; استوديوها تاسيس مي‌شدند و با توجه به موفقيت‌هاي ديگران شروع به فيلم‌سازي مي‌كردند كه گاه موفق بود و بعضي اوقات هم آن‌ها را به نابودي مي‌كشيد.در اين سال‌ها فيلم قابل اعتنايي ساخته نمي‌شود و رقص و آواز به سينما تسلط كامل مي‌يابد و زندگي روستايي به بدترين و اشتباه‌ترين شكل ممكن بارها و بارها به روي پردهء سينما مي‌رود.

 در واقع، چيزي از هنري به اسم سينما باقي نمي‌ماند اما در سال‌هاي بعد تاثيري مثبت بر سينما مي‌گذارند. اين دسته از فيلم‌ها مردم را به سينما رفتن عادت دادند و بعد از آن وقتي فيلمي خوش‌ساخت و با موضوعي متفاوت در سينماها نمايش مي‌دادند مورد توجه قرار مي‌گرفت و كم‌تر با شكست اقتصادي روبه‌رو مي‌شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 7:39  توسط بهنام دارایی زاده  | 

انجمن دموكراسي خواه دانشگاه تهران با انتشار بيانيه اي اعتراض خود را به موج گسترده احضار دانشجويان سياسي در اين دانشگاه اعلام كرد . متن بیانیه
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 7:57  توسط بهنام دارایی زاده  | 

تير خلاص به قلب اخلاص

از محمد صادقی-

كوچ غريبانه اكبر محمدي مظلوميت، خلوص ، پاكباختگي و از جان گذشتگي دانشجو به عنوان « ابرگلوي اعتراض به استبداد» را فرياد زد .
مرگ اكبر محمدي تير خلاصي بود به قلب اخلاص و ختم شرافت و انسانيت قاتلاني كه در لباس قضاوت كمر به قتل انديشه و قلم بستند.

درود بر اكبر محمدي... درود بر وارثان خون اكبر محمدي ...وارثان آدم ... وارثان فقر ستيزي ... انسان مداري و آزاديخواهي ... وارثان خون سياه قلم و وارثان« والقلم و مايسطرون...»
اينان پنداشته اند كه مي توان قلم را شكست و انديشه را به بند كشيد اما نمي دانند با اعدام هر قلم يك كلمه ، صد كلمه، سيصد كلمه كه سيصد هزار كلمه متولد خواهد شد و با حبس هر انديشه ، يك انديشه ، صد انديشه، سيصد انديشه كه سيصد هزار انديشه متبلور خواهد شد. كه قلم را مي توان شكست، انديشه را مي توان به سياهچال انداخت، نوشته را مي توان كشت... اما كلمه روح است، روح پاكي كه خدا آفريد
« و در آغاز هيچ نبود جز كلمه و كلمه خدا بود»

و ما وارثان راه اكبر محمدي نستوه و استوار فرياد بر مي آوريم كه در اين راه پرخطر، صداي سمج پوتين ها ، رپ رپه ي طبل ها، ترس آفريني ها ، دشنام ها ، دشمني ها ، سياهچالها، زنجيرها و جوخه هاي اعدام ما را به بيراهه « ترس و عافيت طلبي » رهنمون نخواهد ساخت.

و واي بر حكومتگران وسياستمداراني كه دستبند بر قلم زدند و انديشه را به بند كشيدند و كمر به قتل آزادي بستند، اما نديدند پرواز كبوتران آزادي را بر گنبد هميشه طلايي حقيقت ...
فرياد آزاديخواهي اكبر محمدي ها، صداي محزون عصمت غمگيني است كه پاي جوخه هاي آتش به گلوله بسته شد و صداي بكارت سبزي است كه به آن تجاوز شد و صداي محروميت و محدوديت نسل من است و صداي من است از درون غمزده من...

صداي اكبر محمدي، صداي اضطراب و تشويش ايران امروز است و غم بزرگ ايران فرداست...
و ما كماكان چشم انتظاريم كه صراحت، شجاعت، و جسارت دانشجو هيچ حاكم و هيچ حكومت و هيچ دين و هيچ مذهبي را به هراس نيافكند ...
اكبر محمدي پيش از آن كه مبارزي نستوه و آزاديخواهي مظلوم باشد، انسان بود .... انسان...انسان.. انسان! و حاكمي كه در حكومتش چنين جناياتي رخ مي دهد، نيست نامش جز سلطان ... نه! نه! نامش نيست جز سلطان
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 22:57  توسط   | 

بوی سیب گلوی انسان

از پیام ابوطالبی

خیلی دلم میخواست گره روسریت را باز کنم.آخه همش فکر میکردم هر لحظه ممکنه

سیب گلوتو بترکونه.چند باری هم دستمو بردم طرفش.نمیدونم چطوری دوباره این فکر به کلم زد آخه تو که دیگه رفتی .تازه درست که فکر میکنم تو معمولاً خیلی شل گره میزدی طوری که مدام روسریت از سرت سر میخورد و من بهت نمیگفتم.ولی باز احساس میکنم سیب گلوت داره فشرده میشه.

وقتی برگشتم کفشام کاملاً خاکی شده بودن. خاکی که بوی سیب گلوی آدم میداد.حالا توباز بگو نه!هر چند دیگه نمی یای که بگی نه ولی باور کن بوی گلوی آدم میداد این خاک. نه اینکه من قبلاً این بورو شنفته باشم نه اما همون لحظات اول فهمیدم که این بو باید بوی سیب گلوی آدم باشد.اونم از نوع خرد شدش حالا گیرم نه با گره روسری با طناب.من بوی مریمها و گلایلها یی رو که رو خاک گذاشته بودن می شناسم،این بو،بوی سیب له شده گلوی آدمه.راستش دلم نمی یاد از روی کفشام پاکش کنم این خاکو.دلم می خواد باشه همین طوری بپوشمشون راه بیفتم توشهر تا پخش شه این بو وسط بوی عرق کارگرا و لاستیک ماشینها و عطر خانمها.بره بشینه رو کیف بچه مدرسی ایها،روی سه چهار تا زلف از روسری بیرون زده دخترا.اگه کسی پرسید این بوی چیه ؟بی معطلی بهش جواب بدم بوی سیب خرد شده گلوی انسان.باور نمی کنید بهتون نشونی بدم،باید برید تو جاده خراسون زیاد دور نیست سر راسته.

راستی دیدی آخرش رفتی و وسوسه باز کردن گره روسریت شد هم سرنوشت وسوسه مرد شدن دوران بچگیم.حالا دیگه میخوام با خیال راحت زار بزنم.گور پدر تک تک تار موهایی که پشت لبم سبز شده.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 9:25  توسط بهنام دارایی زاده  | 

  وضعیت نا معلوم ولی الله فیض مهدوی

بر اساس آخرین گزارشها ولی الله فیض مهدوی، زندانی  سیاسی در زندان رجایی شهر ، شب گذشته دچار سکته مغزی شده است . فیض مهدوی پس از نه روز اعتصاب غذا ، دچار ایست قلبی شده  و به بهداری زندان انتقال داده می شود.ولی پس از احیای قلب وی ، او  دچار سکته مغزی شده است. هنوز اطلاع درستی از وضعیت او در دست نیست اما بنابر اخبار تأیید نشده ای ولی الله فیض مهدوی ، فوت کرده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 23:6  توسط   | 

داستان بابک برای دقایقی نه کم جان مایه ناب هنر را به خوبی بجا می آورد. دورات می کند و می کشاندات به خیالی سیال و نرم اما آشنا با رگه هایی از آن تراژدی بزرگ:خاوران

از بابک ذاکری

بیدارم نکنید آقا
سرم را در دستم گرفتم . از سر و صدا . دیوانه شدنم هیچ غیر ممکن نبود. نمی فهمیدم این همه صدا ناگهان چگونه در اتاق خوابم ایجاد شده است. سرم را بالا گرفتم . خیلی آدم بود. همه شاد. شاد. رقص کنان. صورت های رنگی به سه رنگ . از جوانی پرسیدم چه خبر شده است ، نگاه مسخره ای به من انداخت و گفت: یعنی نمی دانی ؟ نمی دانستم ؟ خودم هم شک کرده بودم . پس صورتت ؟ جوان گفت و رفت ،خنده کنان . صورتم؟ آینه. آینه. آینه . آینه بغل یک ماشین به دادم رسید . صورتم را رنگ کرده بودم یا کرده بودند یا رنگ شده بود. این جا کجاست؟ این جا . سرود می خواندند همه. یک عده هم رژه می رفتند. سر زد از افق مهر خاوران . خاوران . اینجا خاوران است دیگر . همه هم آمده اند. آن ها کیستند آقا؟ دست اندرکاران تیم ملی . چرا اینقدر زیاد ؟ چند نفرند ؟ هیجده هزار. دوازده هزار. زنی داد کشید من اسم شش هزار نفرشان را از برم . آنها هم که آمده اند. آن پنج نفر . که عکس هایشان را در این چند ماه باید در همه جا تحمل کنیم. آن ها که همه جا روی دیوار ها نشسته اند و با خنده زل می زنند به چشمهایت  و ما منتظریم ببینیم در آخر کدامشان از دیوار بالا می رود  و کدام زمین می خورد. آن پنج نفر هم سرود می خوانند . در جایگاه مخصوص اما. هر کدا م با حیله ای سعی می کنند خود را به رخ بکشند . یکی شان پشتک می زند. یکشان اشکش را پاک می کند. یکیشان دست تکان می دهد. هر کدام کاری می کنند. از کسی می پرسم چرا اینجا جشن گرفته اند؟ نزدیک است با نگاهش مرا بزند. آخر مگر احمق نمی دانی بقیۀ تهران برای این همه آدم جا ندارد. تنها این جاست که از شصت و هفت به بعد ساخت وساز نشده است. تو از کجا می آیی؟ می گویم مال همین تهرانم اما شاید مال دیروز تهران امروز شما؟ نمی فهمد . کسانی را می بینم که فکر می کردم خیلی کوچک تر باید باشند اما همه شان بزرگ شده اند . قد کشیده اند. دختر همسایه مان که سه سال پیش به دنیا آمد ،آن وسط دارد غوغا می کند . چه قشنگ می رقصد؟ با خودم می گویم نکند از معجون های زمان   خورده ام . این جا پر است از ساختمان های یک شکل بی نام و نشان . بساز بفروش ها چطور اینجا  را غصب نکرده اند . برای فهمیدنش باید خیلی فکر کنم .الآ ن نمی توانم . تصمیم می گیرم بروم. رنگ های صورتم خشک شده است. و به صورتم فشار می آورد. می خواهم رنگ ها را بکنم. اما انگار پوست و گوشتم هم با آن ها کنده می شود. فریاد می زنم . فریاد می زنم. همه خاموش می شوند. مرا نگاه می کنند . یکی داد می زند . خائن . یک شب هم نتوانست این رنگ های مقدس را دوام بیاورد. همه به طرفم می دوند. می خواهم فرار کنم. زمین می خورم. دیگر چیزی یادم نمی آید آقای دکتر.
   سلام .
 سلام.
من شما را می شناسم؟
 نه. ولی.....
ولی چی؟
به خدا آقا خواب بودید. صورتتان هم نمی دانم چرا آنقدر زخم بود. من هم تند نمی رفتم. اما....
تصادف؟ یادم نمی آید؟
بله.آخر تازه بعد از یک ماه از کما در آمده اید.
آها.کجا ؟
چی کجا؟
کجا تصادف کردیم؟
خاوران .
من آنجا چه می کردم؟نباید این سوال را بلند می پرسیدم. درد دلش باز شد.
به خدا نمی دانم آقا ؟با آن حال آنجا چه می کردید؟
می پرم وسط حرفش که پر چانگی نکند.باشد.تو نگران نباش . من از تو شکایتی ندارم. برو کلانتری مأمور را بیاور که رضایت دهم.
آقا مأمور هست . اما می خواهند شما را ببرند ببینند آنجا چه می کردید. آن شب آن جا چند قتل صورت گرفت که شما را با آن مربوط می دانند .
 
من را .نفس عمیقی می کشم . مأمور را صدا می کنم. رضایت نامه را امضا می کنم. دوبار ه سعی می کنم بخوابم. برای رضایت دادن مجبور بودم که چند لحظه از خواب بیدار شوم . اما دیگر کاری ندارم. دیگر کاری ندارم که بیدار شوم. دیگر نمی خواهم بیدار شوم . حتی اگر زیر دست وپای مردم له شوم.
شب بخیر.مرا دیگر بیدار نکنید آقا.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 8:9  توسط بهنام دارایی زاده  | 

از یدالله رویایی

سکوت، دسته گلي بود
ميان حنجره من

ترانه ساحل،
نسيم بوسه من بود و پلک باز تو بود.
بر آبها پرنده باد،
ميان لانه صدها صدا پريشان بود.
بر آبها،
پرنده بي طاقت بود.

صداي تندر خيس،
و نور، نور تر آذرخش،
در آب، آئينه اي ساخت
که قاب روشني از شعله هاي دريا داشت.

نسيم بوسه و
پلک تو و
پرنده باد،
شدند آتش و دود
ميان حنجره من،
سکوت دسته گلي بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 3:41  توسط بهنام دارایی زاده  | 

گزارش مرداد ماه فعالين ايرانی دفاع از حقوق بشر در مورد نقض گسترده حقوق بشر در ايران منتشر شد. توصیه می کنم نگاهی داشته باشیدمتن گزارش
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 12:46  توسط بهنام دارایی زاده  | 

بيانيه ٤٠۵ نفره در باره مرگ مشكوك اكبر محمدی

ما امضا كنندگان اين بيانيه مسئوليت مستقيم مرگ مشكوك اكبر محمدی را مانند مرگ ديگر زندانيان جان باخته متوجه مسولان عاليرتبه اجرايی و قضايی و به ويژه مسئولان امنيتی و زندان‌ها می‌دانيم. متن کامل

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 19:49  توسط بهنام دارایی زاده  | 

چند تابلو از رنه مگریت

 

رنه مگریت و همیشه دوست داشته ام.خیلی ازکارهاش گریزیست به ژرفای پندار آدمی. شایدهماز همین روست که نماینده تمام عیار سورئالیست ها ی اروپایست.

اینان در کنش هنری اندیشه شاناز فروید بسیار تاثیر گرفتند.مگریت بلژیکی ایست.

 

در آثار نخستین اش، عمیقاًً متاثر از کوبیسم بود.سه سالی را در پاریس می گذراند

از انتشار رساله مشهور آندره برتون در باب سورئالیسم  هنوز بیش ازچند سالی نمی گذرد.

سال 1927است. مگریت به حلقه سورئالیست ها می پیوندد. 1930 به بروکسل باز می گردد

تا سال 1967 (هنگام مرگ)درآن شهر می ماند.(ای کاش یک سالی دیر تر می مرد.نه؟)در اینجا چند تا از کاراش که بیشتر دوست می دارم می آورم زیباست خیلی زیباست.

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 19:4  توسط بهنام دارایی زاده  |