|
حقوق بشر
|
از الناز انصاری
دارم فكر مي كنم به ترانه. به آوازهاي دورترين سرزمين ها. به مادرانگي اي كه از من گريخت. دارم خيال مي كنم همه آن كودكي هايي را كه از تلخي زهر مارند و من ياد گرفته ام انگار كام شيرين كنم با آن همه تلخ.
دارم خيال مي كنم خودم را و زندگي ديوانه وارم را مي چرخم در ميان عكس هايي كه توي مغزم قاب گرفته ام و هر كدام شان را كوبيده ام يك كنج اش... وه چقدر عكس دارم من از اين سال هاي بيهوده و رفته.
تنهايي. تنهايي. تنهايي ... تو تنهايي
اين صداي يكي از عكس هاي قديمي بود فكر مي كنم. كنج ديوار آجري قرمز با صورت گرد و لب هايي كه گريه دارند و چشم هايي كه انگار مي خواهند به سربازي نگاه كنند كه حكم تير دارد. يك ساله است آن عكس.
دارم تو دلم آواز مي خوانم. با صداي نكره و گوش خراش. خراش خراش خراش. خراش خراش هم كه شده باشي چه مي كند اين آواز.
دلم دارد مي ميرد. دارم جان مي دهم انگار از روزي كه كسي پشت خط ها نعره مي زد تا فرمان داده باشد كه خودم را بكشم. سنگسار كنم خودم را. سنگ سار.... فحش سار ... نعره سار ... سكته سار ... .
من كه گفته بودم اين مي كنم.
چم شده يه هواكي؟
نه يكهو نبوده.
چقدر آن يك جفت كفش پلاستيكي قرمز را دوست دارم در " لاكپشت ها پرواز مي كنند". چه فرقي مي كرد اصلا آن كودك يك ساله باشد يا نه؟
چه قصه طولاني عبثي است اينكه با خودت فكر كني از ميان ميلياردها اسپرم و تخمك يكي شده تو. حالا كه چه؟ كه چه اين واگويه هاي ابلهانه در اين كنج از خانه اي ديوارهايش مي گويد: بخواب.
دوست نداشتم باور كنم. دلم مي خواست لذت ببرم از خيام شدن. دلم مي خواست مادر مي شدم براي كه كودكي سُرخورد توي چاله ي توالت با آن تن شفاف اش و چشم هاي زيادي بزرگ اش. دستم را كشيدم روي چشم هايش و نمي دانم، يادم نيست از درد بود يا هر چيز ديگر،زار مي زدم توي دلم كه كسي ندانسته باشد چقدر تنهاتر شدم وفتي به چشم هاي مرده اش نگاه مي كردم كه مي خواستم نباشد و تنهاتر مي شدم كه هيچ كس من را نمي خواست با او و بعد .... چشم هاي او زيادي بزرگ بود. چشم هايش براي زمين بزرگ بود. حالا بعد اينهمه سال و ماه چه ربطي دارد بگردم توي بطن خالي و پر خون ام دنبال رد كودكي كه كودك نشده بود، جانور كه بود رفت بين انبوه گه و شاش ما آدم ها كه از ميان ميليارد ها اسپرم ...
كاش مانده بود.
چرا دلم براي همه رفته ها تنگ شده؟ و درست سه روز و سه شب است آن جانور شفاف رهايم نمي كند؟ چرا مادرم مرا نفرستاده بود روزي ميان همان ان و گه ها؟ ... عاشق بود و لابد با خودش خيال مي كرد ...
-اسم اش را اگر پسر بود مي گذاريم " كارن" و اگر دختر. ...
-اسم اش را گذاشته اند الناز. ...
كه يعني من قرار بود ناز ايلي باشم كه پدر جنون سرزده را آيين قبيله اش خواست و هيچ كس انگار تن نداد به فرمان اش جز من ميراث دار شدم آنهمه بي همه زنده بودن را.
دارم فكر مي كنم به ترانه.چرا يادم نمي آيد ادامه اين ترانه ... " من همون پرنده بالاي دارم منو بپا / من پر ترانه دارم منو بپا / داري مي خندي به من كه بي چراغ ام / ..."
عكس هاي من كجاست؟ كودكي هاي من كي بزرگ شدند. دارم جان مي دهم . من كودكي نكرده بودم هنوز ...
دارم جان مي دهم از شبي كه روسپي خطابم كرده اند. هاله كبودي از هم خوابگي هاي بي حساب دارد سايه به سايه دنبالم مي كند و من دارم پشت سايه ها جان مي دهم. دارم فرار مي كنم. خودم را، گوش هايم را كر مي كنم . خر مي كنم. كور مي كنم چشم هايي را كه انگار چشمِ ترس دوخته به سرباز ... دست هايم را مي چرخانم... "چنگ مي زنم به در و ديوار وthe wall مي رقصم". چنگ مي زنم به هوا ... بوي الكل توي مغزم مي چرخد و روي قاب عكس ها رد هرزه مي زند. چنگ مي زنم به ديوار و عق مي زنم روي سراميك هاي سفيد. خون .. چنگ مي زنم و دست هاي كوچك اش "مثل دست بچه موشي كه پدر توي قوطي كبريت برايم آورد"... دست كوچك شفاف اش را آورد روي دستم و درست روي رگ هاي دستم انگشت اش را لغزاند... زل زد توي چشم هام با آن چشم هاي زيادي بزرگ اش و دهان بي شكل اش كه يك چاك بزرگ بود روي سر زشت اش، چاك دهان اش را باز كرد ... هنوز نفهميدم لب هايش مثل لب هاي من مي شد يا نه ... باز كرد دهان اش ... با من بيا!
چرا كفش هاي من جفت نمي شود پاي يك پرتگاه ... چرا تمام نمي شود اين عكس ها. اين ديوارها ... ديوارهايي كه انگار براي يك ميليون عكس ديگر جا دارند. دارم تمام مي كنم اين خيام خُم نشينم را انگار.
اين سايه دنبال من چه مي خواهد؟ آن جان شفاف چرا بعد اين همه سال سر درآورده از ميان انبوه كثافت؟ اين عكس ها؟ ديوارها چرا انقدر بلند، چرا اينهمه بي پايان شده اند؟ اين ترانه لعنتي آخرش چه بود: من همون پرنده بالاي دارم ....
اسم اش را اگر پسر بود ... نفرين همه جانورهاي ميان گه رفته نصيب من كه به نام اش هم فكر نكرده بودم. چرا ندارم اش. همه مادرانگي ام را ريختم براي سال هاي كه امروز سايه هاي كبود را دنبال ام گسيل مي كند . چه سردم است در اين نيمه مهر ماه.دست هاي من چرا گرم نمي شود. چرا ول ام نمي كني جانور بي نام؟ چرا مچاله شدن ها تمام نمي شود؟ خودم را چند بار بايد تنهايي اتو كنم؟ سوختم كه. خودم را چند بار قرار است قي كنم روي زمين؟ خودم را چند بار ديگر نوازش كنم؟ چندبار ديگر بايد همه چيز را رها كنم و سرم را بگيرم بالا كه " جهان ارث بابامه / خيابوناش/ آدماش / ..." گريه هاش گريه هاش گريه هاش.
" من مي خوام برگردم به كودكي" من مي خوام برگردم عقب تر و بزنم روي دست آن حسين پناهي ديوانه. من مي خوام برگردم توي دل مادرم. برگردم تا از يه بستر داغ بشمرم تا 63 روز. تا وقتي چشم هام براي زمين بزرگ باشد ، تا لب هام چاك صورتم باشد ، تا دست هام مثل دست هاي بچه موشي باشند كه توي جعبه كبريت بود، تا سُر بخورم با پوست شفافم از تني كه بوي خون مي داد و گلويي كه از زور استفراغ زخم بود، تا جونور شفافي بشم توي دست ها مادرم كه نمي دونست بايد چيكارم كنه و سُر بخورم توي چاله توالت ... برگردم به شيشه شدن ...